سپیده صبح
ققنوس
من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل
از برای گفتنت باید که مولانا شوم در لبخندم غصه هایم را من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم . من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد . و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي . و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح . من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ . ضربان سحر چاه كبوترها ، تپش قلب شب آدينه ، جريان گل ميخك در فكر شيهه پاك حقيقت از دور . من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را ، روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي آواز انار ستان ها و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پرو خالي شدن كاسه غربت از باد ***** من به آغاز زمين نزديكم نبض گل ها را مي گيرم آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت. "سهراب" مراازحافظه زمان پاک کنند. دراسارت دستهای تاریکی ام دست میبرم تا بغض چشمهایم رابنویسم برای دلتنگیهای زندگی ام. کاغذوقلم شال وکلاه کرده اندتابرگردندبه جنگل بی حرفی ازرفتنشان چشم میبندم ومیخوابم تا شایدفردا کسی برایم آفتابی ازپنجره بیاورد. عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم؟ چشم الوده کجا دیدن دلدار کجا....... چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم؟ گفتا تو ابادی مگر؟.......... گفتم ندادی دل به من .................. گفتا تو جان دادی مگر؟........... گفتم ز کویت میروم .............. گفتا تو ازادی مگر؟......... گفتمفراموشم نکن ............... گفتا تو در یادی مگر؟............... تا مپنداری دلم غافل از عهد و وفاست خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند خوب من با همه خوبان حساب تو جداست!!!! گاه پر از دلتنگی است که مبادا دیدار امروز خاطره ی تلخ فردا شود دادمیزد کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم! گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت اهی کشید بغضش شکست اول ماه است نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود! خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت اقا سفره خالی میخرید؟!!!! عشق همچون زندگی است با نگاهی شروع می شود با لبخندی اوج می گیرد و با قطره اشکی پایان می پذیرد به آرامي آغاز به مردن ميکني به آرامي آغاز به مردن ميکني به آرامي آغاز به مردن ميکني تو به آرامي آغاز به مردن ميکني تو به آرامي آغاز به مردن ميکني امروز کاري کن!
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد
در دلم دلتنگی ام را
در سکوتم، حرف های نگفته ام را
دلِ من چه خردسال است
ساده می نگرد
ساده می خندد
ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد
ساده مــــی شکند...
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه زیبایی
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميکنند،
دوري کني . .. .،
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن
آهنگ، قطعهای از : Let it be
اجرا در کنسرت کیش، یکی از ترانههای سه گانهی چرانه

چه می شد که مرزی نبود.....
ادامه مطلب
گوش کن!
گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!...
گوش کن!
من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...
میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...
-گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، مي خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. -گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
بازيچه دست زمان
در اين دنيا ماندم چنان
افسرده و حيران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجير
بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير
من کي رهايم
اي که تو دادي جانم
گو به من تا کي بمانم
آدمي چون آدمک
مخلوقي سرگردان
چون آدمک زنجير
بر دست و پايم
از پنجه تقدير
من کي رهايم (فروغی)
تا تو سكوت كني و در خود ديوانه شوي. تا تو تنها خاموشيي خويش را فرياد كني. و فريادت را تنها ديوار روبهرويت پاسخ دهد.
شعرهايت را در دادگاه هيچكسان محاكمه ميكنند. با سيمهاي گيتارت ترانههايت را به دار ميكشند. و گيتارت را بر ديوار تاريك سكوت ميخكوب ميكنند. تا ديگر فريادت كه هيچ- نالهات را هم هيچكس نشنود. حضور خورشيدوارت، سايهاي تنها ميشود. در چهارديواري غمگين- تو هراسان از انبوه سايههاي پنهان در پشت ديوار.
از نگاهت ميهراسند، كه عصيان دردناك يک نسل است. صدايت را در زندان سينهات حبس ميكنند، زيرا شهادتنامهي آزاديست.
اما، امروز آمدهايم تا همهي نگفتههايت را، بغضهاي گرفتار در سينهات را، از پشت پنجره كه نه، اين بار از حنجرهي خونين نسلی تنها فرياد كنيم.
آري به همهي هيچكسان بگوييد!
آدمك دوباره ميخواند.
اما اين بار تنها نيست، اين بار فرياد او فرياد خلقي بتشكن است، و ترانهاش قصه سرگرداني هزاران آدمك
ادامه مطلب



