تبليغاتX
سپیده صبح وبلاگ // JavaScript Document

سپیده صبح

ققنوس

 کاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:10 توسط رضا| |

تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

از برای گفتنت باید که مولانا شوم

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 8:49 توسط رضا| |

در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم

در دلم دلتنگی ام را

در سکوتم، حرف های نگفته ام را

در لبخندم غصه هایم را

دلِ من چه خردسال است

ساده می نگرد

ساده می خندد

ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

ساده می افتد

ساده مــــی شکند...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:9 توسط رضا| |

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

 

"سهراب"

 

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:11 توسط رضا| |

هرشب انگشت میکشم بردیوارهای نمور اتاقم که سعی میکنند

مراازحافظه زمان پاک کنند.

 

دراسارت دستهای تاریکی ام دست میبرم تا بغض چشمهایم

رابنویسم برای دلتنگیهای زندگی ام.

 

کاغذوقلم شال وکلاه کرده اندتابرگردندبه جنگل بی حرفی

 ازرفتنشان چشم میبندم ومیخوابم تا شایدفردا

 

                       کسی برایم آفتابی ازپنجره بیاورد.

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 16:14 توسط رضا| |

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 9:45 توسط رضا| |

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم؟

عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم؟

چشم الوده کجا دیدن دلدار کجا.......

چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم؟

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:35 توسط رضا| |

گفتم خرابت می شوم .......

گفتا تو ابادی مگر؟..........

گفتم ندادی دل به من ..................

گفتا تو جان دادی مگر؟...........

گفتم ز کویت میروم ..............

گفتا تو ازادی مگر؟.........

گفتمفراموشم نکن ...............

گفتا تو در یادی مگر؟...............

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط رضا| |

گاه با یاد تو ای دل غزلی می گویم

تا مپنداری دلم غافل از عهد و وفاست

خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند

خوب من با همه خوبان حساب تو جداست!!!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:56 توسط رضا| |


دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه زیبایی

گاه پر از دلتنگی است که مبادا دیدار امروز خاطره ی تلخ فردا شودalone

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:33 توسط رضا| |

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ها آن دوره گرد

دادمیزد کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم! گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود!

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت اقا سفره خالی میخرید؟!!!!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:15 توسط رضا| |

دراین دنیایی که لحظاتش همه تلخی واندوه غربت وبیگانگی ست                                    نوشتن!....تنهادارویی است بر دردهای قلبی که از زندگانی هیچ نمیداند
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15 توسط رضا| |

عشق همچون زندگی است با نگاهی شروع می شود با لبخندی اوج می گیرد و با قطره اشکی پایان می پذیرد

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:17 توسط رضا| |

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.


 به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.


به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر برده‏ي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.


تو به آرامي آغاز به مردن مي‏کني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌کنند،
دوري کني . .. .، 


تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر هنگامي که با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگي‏ات
وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن


امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:55 توسط رضا| |

شعر : فرهنگ قاسمی

آهنگ، قطعه‌ای از : Let it be

اجرا در کنسرت کیش، یکی از ترانه‌های سه گانه‌ی چرانه



چه می شد که مرزی نبود.....
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط رضا| |

به خاطر قلوب در هم شکسته انسانها !قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته انسانها !به خاطر حسرت ،حسرت گمگشته در امواج سرشک !..سرشک سرگردان در ظلمت زندانها این آثار پراکنده به وجود آمد!
گوش کن!
گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!...
گوش کن!
من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...
میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:10 توسط رضا| |


-گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام  نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، مي خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. -گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:16 توسط رضا| |

چون سايه هاي بي امان
بازيچه دست زمان
در اين دنيا ماندم چنان
افسرده و حيران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجير
بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير
من کي رهايم
اي که تو دادي جانم
گو به من تا کي بمانم
آدمي چون آدمک
مخلوقي سرگردان
چون آدمک زنجير
بر دست و پايم
از پنجه تقدير
من کي رهايم (فروغی)
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:13 توسط رضا| |

كشتگاه غريبي‌ست نفرت مي‌كارند و كينه برداشت مي‌كنند. پاسخ اعتمادت را با خيانت مي‌دهند، در شب مهرباني‌هايت توطئه مي‌چينند، عاشقانه‌هايت را سلاخي مي‌كنند.
تا تو سكوت كني و در خود ديوانه شوي. تا تو تنها خاموشي‌ي خويش را فرياد كني. و فريادت را تنها ديوار روبه‌رويت پاسخ دهد.
شعرهايت را در دادگاه هيچ‌كسان محاكمه مي‌كنند. با سيم‌هاي گيتارت ترانه‌هايت را به دار مي‌كشند. و گيتارت را بر ديوار تاريك سكوت ميخ‌كوب مي‌كنند. تا ديگر فريادت كه هيچ- ناله‌ات را هم هيچ‌كس نشنود. حضور خورشيدوارت، سايه‌اي تنها مي‌شود. در چهارديواري غمگين- تو هراسان از انبوه سايه‌هاي پنهان در پشت ديوار.
از نگاهت مي‌هراسند، كه عصيان دردناك يک نسل است. صدايت را در زندان سينه‌ات حبس مي‌كنند، زيرا شهادت‌نامه‌ي آزادي‌ست.
اما، امروز آمده‌ايم تا همه‌ي نگفته‌هايت را، بغض‌هاي گرفتار در سينه‌ات را، از پشت پنجره كه نه، اين بار از حنجره‌ي خونين نسلی تنها فرياد كنيم.
آري به همه‌ي هيچ‌كسان بگوييد!
آدمك دوباره مي‌خواند.
اما اين بار تنها نيست، اين بار فرياد او فرياد خلقي بت‌شكن است، و ترانه‌اش قصه سرگرداني هزاران آدمك
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:13 توسط رضا| |

داستان درباره كوهنوردی ست كه می خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:11 توسط رضا| |